<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[دره بهشت]]></title>
		<link>http://www.zoeram.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[این اسم مقدسه به اندازیه کلمه عشق و نماز و ...]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[عکس، بیوگرافی]]></title>
					<link>http://www.zoeram.blogsky.com/1387/05/25/post-653/</link>
					<description><![CDATA[<p><span lang="fa"><font style="FONT-SIZE: 16pt" color="#808000"><strong>عکس، بیوگرافی کوتاه و گفتگو با هنرمندان سریال موفق ترانه مادری </strong></font><font size="4"><br /><font color="#008000">سریالی که این روزها هر شب به غیر از جمعه ها مخاطبان خودش رو <br />پای شبکه 3 سیما منتظر میگذاره !<br />&nbsp;</font></font></span><table id="table12" width="706" border="0"><tbody><tr><td width="406"><p><font size="2"><span lang="fa"><font color="#0000ff"><strong>هما روستا</strong></font><br /><br />متولد 1325، دارای مدرک تحصیلی فوق‌لیسانس از دانشکده هنرهای دراماتیک بخارست و همسر کارگردان معروف تئاتر حمید سمندریان. وی پس از کسب مدرک هنرهای دراماتیک در رشته شیمی به تحصیل پرداخت که به دلیل شرایط زندگی ناتمام ماند. خانم روستا از سال 1349 همکاری خود را با اداره تئاتر فرهنگ و هنر آغاز نمود و در همان سال نیز به تدریس در دانشکده هنرهای دراماتیک پرداخت. (دیوار شیشه‌ای) به کارگردانی ساموئل خاچیکیان در سال 1350 اولین تجربه‌اش در زمینه سینما به حساب می‌آید. او در سال 1369 جایزه بهترین بازیگر را از جشنواره هنری ادبی برای بازی در فیلم (ملک خاتون) از آن خود کرد و همچنین جایزه بهترین بازیگر از جشنواره سیما برای بازی در تله تئاتر (شعبده‌باز) را به خود اختصاص داد. <br />&nbsp;</span></font></p></td><td width="290"><p><img alt="گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org" src="http://zom.ir/files/he2uje2g55eaz97dbnsv.jpg" /></p></td></tr><tr><td width="406"><p><font size="2"><span lang="fa"><br /><font color="#0000ff"><strong>دانیال حکیمی</strong></font><br /><br />متولد 1342 در شاهرود، پس از دریافت دیپلم اقتصاد از سال 1360 با اداره فعالیت‌های فرهنگی و هنری تهران شروع به همکاری کرد. سه سال بعد با گذراندن دوره کامل کلاس‌های حمید سمندریان و نیز دوره مدرسه بازیگری رادیو، به عنوان بازیگر در رادیو مشغول به کار شد. اولین ایفای نقش او مربوط می‌شود به نمایش (فیزیکدان‌ها) به کارگردانی سمندریان. پس از آن علاوه بر بازیگری به نوشتن و کارگردانی آثار مختلفی پرداخت. او در سال 1384 موفق به کسب دیپلم افتخار بهترین بازیگر مرد از جشن خانه تئاتر شد. حکیمی به عنوان یک چهره مثبت فیلم‌ها شناخته شده، هر چند، چندی پیش با ایفای نقش در سریال‌هایی نظیر (خانه پدری) و (لبه تاریکی) سعی در شکستن این کلیشه داشت و البته در ورای تمام این تفاسیر او به زیبایی تمام نقش‌های محوله را باورپذیر ارائه می‌کند. وی در سریال ترانه مادری هم یک نقش خاکستری ارائه می‌دهد! مانند همیشه زیبا و بدون نقص. از ویژگی‌های بارز او این است که از گفتگو فراری است. </span></font></p></td><td width="290"><p><img alt="گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org" src="http://zom.ir/files/h1vqayuaor5ca1q9ox6i.jpg" /></p></td></tr><tr><td width="406"><p><font size="2"><span lang="fa"><font color="#0000ff"><strong>مینا لاکانی</strong></font><br /><br />در سال 1351 به دنیا آمد و فارغ‌التحصیل تئاتر از دانشگاه سوره است. پس از اینکه سیمرغ بلورین جشنواره سیزدهم را کسب کرد مدتی در فعالیت هنری‌اش وقفه افتاد تا دوباره با سریال (آخرین گناه) به کارگردانی حسین سهیلی‌زاده به صفحه جادویی بازگشت. او در سریال ترانه مادری نقش سمیرا را ایفا می‌کند که رابطه‌اش با دو برادر (بهرام و پویا) ابهامی است که در قسمت‌های آتی مشخص خواهد شد. </span></font></p></td><td width="290"><p><img alt="گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org" src="http://zom.ir/files/56pqag7gjpq4dcowc9zc.jpg" /></p></td></tr><tr><td width="406"><p><font size="2"><span lang="fa"><font color="#0000ff"><strong>فاطمه گودرزی</strong></font><br /><br />متولد نوزدهم تیرماه سال 1342 در تهران است. او نیز دیپلم اقتصاد را در سال 61 کسب کرد و پس از آن دوره دو ساله تئاتر را در اداره بازیگری گذراند. همسرش عبدالرضا گنجی (کارگردان تئاتر و سینما) است. فعالیت در سیما را از سال 1367 با مجموعه تلویزیونی گالشهای مادر بزرگ و در سینما از دو سال بعد آغاز کرد. با بازی در فیلم می خواهم زنده بمانم به کارگردانی ایرج قادری ثابت کرد که تا قبل از این توانایی هایش را نادیده گرفته بودند. دیگر فرصت نمایش توانایی هایش را پیدا نکرد تا اینکه در مجموعه تلویزیونی دردسر والدین بار دیگر ثابت کرد که همچنان توانایی هایش نادیده گرفته می شود. ایفای نقش در فیلم (خانه خلوت) به کارگردانی مهدی صباغ‌زاده در سال 1370 او را کاندیدای سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل زن و همین طور در سال 1377 کاندیدای سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول زن به خاطر حضور در فیلم (جنگجوی پیروز) کرد تا بالاخره در سال 1374 این سیمرغ را به خاطر (غزال) کسب کرد. </span></font></p></td><td width="290"><p><img alt="گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org" src="http://zom.ir/files/rcjge0cv6dasz31jdngz.jpg" /></p></td></tr></tbody></table></p><p style="TEXT-ALIGN: center"><br /></p><p><span lang="fa"><font color="#008000" size="4">مصاحبه با محسن افشانی (پویا) و سیاوش خیرایی (بهرام)</font></span><br /><img alt="گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org" src="http://zom.ir/files/yg9ra2clpruk4ht5z875.jpg" /><br />&nbsp;</p><p><table id="table15" width="706" border="0"><tbody><tr><td width="505"><p><font size="2"><span lang="fa"><font color="#0000ff"><strong>محسن افشانی، همان بچه درسخوان همیشگی !</strong></font><br /><br />محسن افشانی کم سن و سال و پرانرژی همان بازیگر نقش پویاست که بقول خودش خوره جدول است و برعکس پویا نظری مجموعه بسیار دقیق و ریزبین است و خود کفا و البته به مانند پویا بااستعداد. اگر بیننده برنامه سلام بهار و اجرای زنده محسن افشانی بوده باشید بر مدعای ما صحه خواهید گذاشت. به طور حتم دیالوگ‌هایی که در برنامه کودک و نوجوان به زبان‌های آلمانی، ایتالیایی، فرانسوی و اسپانیایی را اجرا می‌کرد، دیده‌اید. خیلی‌ها او را یک استعداد قلمبه می‌دانند که با این سن می‌توان آینده درخشانی برایش متصور شد، اما خودش می‌گوید تا پنج سال دیگر برای همیشه از این وادی کنار خواهد رفت.</span></font></p></td><td width="191"><p><img height="260" alt="گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org" src="http://zom.ir/files/bw1z3tpqygkq7mgy58bg.jpg" width="290" /></p></td></tr><tr><td width="700" colspan="2"><p><img src="http://i37.tinypic.com/nvefki.gif" /><font size="2"><span lang="fa"><strong> از چه زمانی وارد این عرصه شدی؟</strong><br />افشانی: چهار سال پیش با تئاتر شروع کردم، علی مختارزاده که دو تا از کارهای مرا دیده بود از برنامه آستانه تماس گرفت و برای بازی در یکی از آیتم‌ها، پس از یک ماه به من پیشنهاد اجرا داد، دیگه از همان جا پله‌پله رفتم جلو تا شدم مجری اول برنامه، پس از آن برنامه (مادوتا) و (سلام بهار) که قرار بود 90 تا برنامه روی آنتن برود که تنها 60 قسمت از آن پخش شد. در جام‌جم هم برنامه زنده (بوم سفید) را اجرا می‌کنم.<br /></span></font><img src="http://i37.tinypic.com/nvefki.gif" /><font size="2"><span lang="fa"><strong> چطور برای این کار معرفی شدی؟</strong><br />افشانی: از دو سال پیش با محمد حمزه‌ای (دستیار کارگردان) آشنایی داشتم (قرار بود در کار دیگری همکاری کنیم اما از آنجا که کنکور داشتم، منتفی شد) فروردین ‌ماه امسال تماس گرفتند برای این کار، البته پیش از این هم یک نقش کوچک در قسمت سوم سریال (کارآگاهان) به کارگردانی آقای لبخنده ایفا کردم.<br /></span></font><img src="http://i37.tinypic.com/nvefki.gif" /><font size="2"><span lang="fa"><strong> متولد چه سالی هستی؟</strong><br />افشانی: یازدهم فروردین</span> <span lang="fa">‌ماه سال 68.<br /></span></font><img src="http://i37.tinypic.com/nvefki.gif" /><font size="2"><span lang="fa"><strong> پس امسال کنکور شرکت کردی، در چه رشته‌ای؟</strong><br />افشانی: در رشته مهندسی مکانیک گرایش حرارت سیالات که حتما قبول می‌شوم.<br /></span></font><img src="http://i37.tinypic.com/nvefki.gif" /><font size="2"><span lang="fa"><strong> چرا در رشته هنری شرکت نکردی؟</strong><br />افشانی: همه گفتند که بازیگری را به شکل آکادمیک و دانشگاهی پیگیری کن، اما خودم دوست ندارم. من عاشق مهندسی شیمی و مکانیک هستم.<br /></span></font><img src="http://i37.tinypic.com/nvefki.gif" /><font size="2"><span lang="fa"><strong> پیش از شروع کار چه بیوگرافی از پویا ارائه داده بودند؟</strong><br />افشانی: در روزهای پیش تولید، زمانی که برای تمرین دور هم جمع می‌شدیم آقای حاتمی که به عنوان بازیگردان حضور دارند (و البته بازیگر هم هستند) کمی در مورد نقش برایم توضیح داده بودند، با راهنمایی‌های ایشان و نیز آقایان محمدی و سهیلی‌زاده و همچنین تجربه کمی که از تئاتر داشتم یک شناسنامه برای پویا نظری درست کردم.<br /></span></font><img src="http://i37.tinypic.com/nvefki.gif" /><font size="2"><span lang="fa"><strong> به اندازه پویا درسخوان هستی؟</strong><br />افشانی: تا قبل از اینکه درگیر برنامه زنده شوم خیلی درسخوان بودم، اما بعد از آن کمتر پرداختم به درس ولی همیشه معدلم بالای هجده است.<br /></span></font><img src="http://i37.tinypic.com/nvefki.gif" /><font size="2"><span lang="fa"><strong> با چه معدلی دیپلم گرفتی؟</strong><br />افشانی: با معدل کل 14/18 دیپلم گرفتم.<br /></span></font><img src="http://i37.tinypic.com/nvefki.gif" /><font size="2"><span lang="fa"><strong> قصد داری تا کجا بازیگری را دنبال کنی؟</strong><br />افشانی: حداکثر تا چهار یا پنج سال دیگر.<br /></span></font><img src="http://i37.tinypic.com/nvefki.gif" /><font size="2"><span lang="fa"><strong> یعنی آنقدر این حرفه را برای خودت محدود کردی؟</strong><br />افشانی: نه! محدود نکردم، چون بازیگری جزء اهداف من در زندگی نبوده، همیشه دوست داشتم، مهندس شوم بازیگری از سرگرمی‌های جدی من به حساب می‌آید.<br /></span></font><img src="http://i37.tinypic.com/nvefki.gif" /><font size="2"><span lang="fa"><strong> اجرا هم...؟</strong><br />افشانی: اجرا که همیشه حکم بازی برایم داشته یک نوع شوخی و خاله بازی. شاید به این خاطر که ویژگی‌های یک مجری مثل بیان و شیوه اجرا را هیچوقت نداشته ام. همیشه جلوی دوربین بازی کردم چه در مقام مجری چه بازیگر.<br /></span></font><img src="http://i37.tinypic.com/nvefki.gif" /><font size="2"><span lang="fa"><strong> پیش‌تر، کار با این گروه حرفه‌ای را تصور می‌کردی؟</strong><br />افشانی: مثل خیلی‌ها این سوال برای خودم هم وجود دارد که چرا من انتخاب شدم؟ این انتخاب خیلی برایم عجیب بود، من از هیچ یک از استعدادهایم ناآگاه نبودم و می‌دانستم که می‌توانم خوب باشم، اما مدام فکر می‌کنم که چقدر زود و چقدر خوب در این جایگاه قرار گرفتم.</span></font></p></td></tr><tr><td width="406"><p><font size="2"><span lang="fa">به هر حال انتخاب یک مجری برای چنین نقشی تا حدی سخت است، من بسیار از این اتفاق خوشحالم و تشکر می‌کنم که چنین فرصتی به من دادند.<br /></span></font><img src="http://i37.tinypic.com/nvefki.gif" /><font size="2"><span lang="fa"><strong> چند تا خواهر و برادر داری؟</strong><br />افشانی: تنها یک خواهر بزرگ‌تر دارم.<br /></span></font><img src="http://i37.tinypic.com/nvefki.gif" /><font size="2"><span lang="fa"><strong> خانواده چقدر در این زمینه مشوقت هستند؟</strong><br />افشانی: من همیشه سپاسگزارشان هستم، در این مدت خیلی اذیت شدند نقش خانواده واقعا قابل ‌انکار نیست. شاید آن روزها که برای تئاتر می‌رفتم کارم را جدی نمی‌گرفتند، ولی از زمانی که اولین تصویر از من پخش شد جدی گرفتند و البته مطمئن.<br /></span></font><img src="http://i37.tinypic.com/nvefki.gif" /><font size="2"><span lang="fa"><strong> بهترین بازیگر و بهترین مجری از نظر تو...؟</strong><br />افشانی: حامد بهداد و رضا رشیدپور.</span></font></p></td><td width="290"><p><img height="301" alt="گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org" src="http://zom.ir/files/utbib3vcsa7z2oymtcw2.jpg" width="290" /></p></td></tr></tbody></table></p><p style="TEXT-ALIGN: center">&nbsp;</p><p><table id="table14" width="706" border="0"><tbody><tr><td width="515"><p><font size="2"><span lang="fa"><font color="#0000ff"><strong>سیاوش خیرابی: دوربین همیشه خانه ما بود !</strong></font><br /><br />تشابه بازی او به حامد بهداد خیلی زود او را مورد توجه رسانه‌ها و مخاطبین قرار داد اما حتی اگر به بدبینانه‌ترین شکل ادعا کنیم او تنها از بهداد تقلید می‌کند، بدون اغراق می‌توان از حالا آینده‌ای خوب را برایش متصور شد. وی تجربه طولانی در راستای حضور حرفه‌ای جلوی دوربین ندارد و کارهایش تنها به فیلم (تلخون) و نیز فیلم سینمایی (حس پنهان) محدود می‌شود. هر چند او از سال‌ها پیش و در سنین پایین وارد دنیای هنر شده است. در حس پنهان تنها یک پلان جلوی دوربین مصطفی رزاق کریمی رفت و همان یک صحنه برای این بازیگر جوان کافی بود تا در پرونده کاری‌اش ثبت شود. در زندگی واقعی‌اش تقریبا می‌توان گفت شباهتی با بهرام کیا ندارد، او برعکس بهرام بسیار متین، صبور و کم سر و صداست.<br />&nbsp;</span></font></p></td><td width="181"><p><img alt="گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org" src="http://zom.ir/files/ul8kx9byysfc1q1z634u.jpg" align="right" /></p></td></tr><tr><td width="696" colspan="2"><p><img src="http://i37.tinypic.com/nvefki.gif" /><font size="2"><span lang="fa"><strong> متولد چه سالی هستی و از چه سالی بازیگر شدی؟</strong><br />خیرابی: آذرماه سال 1363 به دنیا آمدم. در خصوص بازیگری هم سال سوم راهنمایی در یک کار ایفای نقش کردم که بعد از آن به خاطر درس و مدرسه، به دنبالش نرفتم تا اینکه در دوره دانشگاه توسط یکی از دوستانم برای یک کار مستند داستانی به آقای رزاق کریمی معرفی شدم اینجا بود که تصمیم گرفتم جدی‌تر به این حرفه بپردازم از این رو رفتم به کانون سینماگران جوان و یک دوره کامل آموزش بازیگری را سپری کردم و دوباره برای کار (حس پنهان) آقای رزاق کریمی انتخاب شدم. بعد از آن در تله فیلم (تلخون) به کارگردانی آقای امینی ایفای نقش کردم.<br /></span></font><img src="http://i37.tinypic.com/nvefki.gif" /><font size="2"><span lang="fa"><strong> برای ترانه مادری چگونه انتخاب شدی؟</strong><br />خیرابی: آقای حمزه‌ای تلخون را دیده بودند برای همین با من برای این کار تماس گرفتند.<br /></span></font><img src="http://i37.tinypic.com/nvefki.gif" /><font size="2"><span lang="fa"><strong> اما با ایفای نقش در این سریال این ذهنیت پیش می‌آید که سابقه طولانی در این حرفه داری. به نظر خودت دلیل این موفقیت در چه چیزی است؟</strong><br />خیرابی: من از بچگی عاشق فیلم بودم، فکر می‌کنم تمام این فیلم دیدن‌ها در ایفای نقش به کمکم می‌آیند، ضمن اینکه به دلیل شغل پدرم با دوربین آشنا بودم چرا که پدرم آتلیه عکاسی و فیلمبرداری دارد. همیشه جدیدترین دوربینی که وارد بازار می‌شد به خانه ما هم می‌آمد، از این رو با دوربین غریبه نبودم، برای همین هیچ هراسی از لنز و دوربین نداشتم. فکر می‌کنم دلیل اصلی راحت بودنم جلوی دوربین همین ویژگی شغل پدرم بوده و هست. در مورد این سریال خاص هم اگر بازی من خوب به نظر آمده به خاطر لطف و زحمات آقای حاتمی به عنوان بازیگردان و آقای سهیلی‌زاده و همچنین آقای حکیمی است که بسیار کمکم می‌کنند.<br /></span></font><img src="http://i37.tinypic.com/nvefki.gif" /><font size="2"><span lang="fa"><strong> پیشتر که کارهای این بازیگران مثل دانیال حکیمی، هما روستا، مینا لاکانی و... را می‌دیدی، فکر می‌کردی روزی در کنارشان ایفای نقش کنی؟</strong><br />خیرابی: به هیچ وجه، چنین احتمالی نمی‌دادم.<br /></span></font><img src="http://i37.tinypic.com/nvefki.gif" /><font size="2"><span lang="fa"><strong> کدام یک از کارهای دانیال حکیمی را بیشتر دوست داری؟</strong><br />خیرابی: من همیشه یکی از طرفداران ایشان بوده ام، هم من و هم خانواده‌ام عاشق صدای آقای حکیمی هستیم، اکثر کارهایشان را دیده‌ام، اما سریال (مسافر) بیشتر در ذهنم باقی مانده بازی در کنار آقای حکیمی و همچنین خانم روستا شانس بزرگی است برای من که هیچگاه فراموشش نمی‌کنم.<br /></span></font><img src="http://i37.tinypic.com/nvefki.gif" /><font size="2"><span lang="fa"><strong> سقف آرزوهای سیاوش خیرابی کجاست؟</strong><br />خیرابی: آرزوهای من هیچ وقت سقف نداشته، هر چه می‌روم بالاتر باز بالاترش را طلب می‌کنم.<br /></span></font><img src="http://i37.tinypic.com/nvefki.gif" /><font size="2"><span lang="fa"><strong> خانواده‌ات چطور؟ آنها هیچ کدام وارد این حرفه نشده‌اند؟</strong><br />خیرابی: دو تا برادر دارم که از من بزرگترند و کار پدر را دنبال می‌کنند.<br /></span></font><img src="http://i37.tinypic.com/nvefki.gif" /><font size="2"><span lang="fa"><strong> در این مدت که ترانه مادری روی آنتن می‌رود، در بیرون چهره شناخته شده‌ای هستی؟</strong><br />خیرابی: کم و بیش. یک بار به رستوران رفته بودم همه مرا شناختند و آمدند برای امضا، همین طور که سرم پایین بود آقایی را دیدم، یک دفعه ناخودآگاه ایستادم شروع کردم به سلام و احوالپرسی، او گفت: (پسرم از تو خوشش میاد، می‌خواد باهات عکس بگیره). من از همون لحظه زبانم بند آمد، بعد که رفت به یاد آوردم که ایشان آقای هاشمی معلم اول دبیرستان من بوده تازه فهمیدم چرا زبانم بند آمده بود، چون همیشه از او می‌ترسیدم.<br /></span></font><img src="http://i37.tinypic.com/nvefki.gif" /><font size="2"><span lang="fa"><strong> او فهمیده بود شاگردش بودی؟</strong><br />خیرابی: نمی‌دانم، وقتی فهمیدم دنبالش رفتم اما چون همه جمع شده بودند برای عکس و امضا، نتواستم پیدایش کنم.<br /></span></font><img src="http://i37.tinypic.com/nvefki.gif" /><font size="2"><span lang="fa"><strong> رشته‌ تحصیلی شما؟</strong><br />خیرابی: فوق‌دیپلم نرم‌افزار کامپیوتر هستم که انشاا... می‌خواهم برای لیسانس بخوانم .<br /></span></font><img src="http://i37.tinypic.com/nvefki.gif" /><font size="2"><span lang="fa"><strong> برداشت شخصی تو از سریال ترانه مادری چیست؟</strong><br />خیرابی: یکی از محورهای اصلی این سریال نشان دادن تربیت نادرست است بی‌توجهی زیاد به بهرام و از آن طرف توجه زیادی به پویا، همان بحث افراط و تفریط.</span></font></p></td></tr></tbody></table></p><p><font size="2"><span lang="fa"><font color="#0000ff"><strong><br />لوکیشن سریال باغ برره</strong></font></span><font color="#0000ff"><strong> !</strong></font><span lang="fa"><br />شاید کمتر کسی باور کند خانه مادربزرگ در سریال (ترانه مادری) همان لوکیشن برره است خانه‌ای بزرگ در منطقه سعادت‌آباد که البته مهران مدیری، دو سال پیش در فصل پاییز و زمستان در آن باغ بزرگ، این لوکیشن را مقابل دوربین برد و این بار این خانه بزرگ در فصل بهار و تابستان لوکیشن این مجموعه موفق شده است. </span></font></p>]]></description>
					<pubDate>Fri, 15 Aug 2008 11:48:01 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.zoeram.blogsky.com/Comments.bs?PostID=653</comments>
          <guid>http://www.zoeram.blogsky.com/1387/05/25/post-653/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[بهای عشق و خیانت --داستان]]></title>
					<link>http://www.zoeram.blogsky.com/1387/05/22/post-652/</link>
					<description><![CDATA[<p dir="rtl" style="MARGIN: 2.2pt 5.65pt; DIRECTION: rtl; TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed" align="center"><font color="#660000">&nbsp;</font></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 2.2pt 5.65pt; DIRECTION: rtl; TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed" align="center"><font face="Tahoma" color="#660000"><img src="http://i33.tinypic.com/etds3o.jpg" /></font></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 2.2pt 5.65pt; DIRECTION: rtl; TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed" align="center"><span lang="AR-SA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma"><font color="#660000">هـیرتا فـرزند سـورنا مدتها بودکه درکاخ بزرگ ییلاقی پدرش زندگی میکرد. چند سـالی بود که زن اولش مرده بود و چون از او فـرزندی نداشـت در سـال اخیر با دخـتر جوان 21 سـاله که اتفاقاً دریک دهـکده با او آشـنا شـده بود عـروسی کرد. هـیرتا هـنگامیکه از شـکار بر می گشـت نزدیک دهـکده به ماندانا برخورد. ماندانا کوزه<sup>ء</sup> آب بزرکی بردوش گرفـته و از چشـمه بخانه آب می برد، از وی آب خواسـت نامش را پرسـید و همان شـب اورا از پدر پیرش خواسـتگاری کرده و روز بعـد ماندانا را به قـصر خود آورد.</font></span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 2.2pt 5.65pt; DIRECTION: rtl; TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed" align="center"><span lang="AR-SA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma"><font color="#660000">ماندانا دخـتر زیبا و بلند قـد و خوش اندام بود و با چشـم های دشـت و سـیاه، گیسـوان بلند، صدای دلکش و آرزوها&nbsp; بزرگ در قصر بزرگ هـیرتا وارد شـد. هـیرتا بیشـتر اوقات خودرا به سـرکشی املاک دور دسـت خود و شـکار می گذزانید و کمتر به دلخوشی ماندانای جوان و زیبا می پرداخـت. روزها و هـفـته های اول به ماندانا بد نگذشـت. ولی پس از چندی زندگی برای ماندانا دوزخی شـد و کاخ بزرگ و با شـکوه هـیرتا برای او زندانی شـد بود، هـیرتا جوان نبود و بیش از دو برابر سـن ماندانا داشـت.</font></span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 2.2pt 5.65pt; DIRECTION: rtl; TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed" align="center"><span lang="AR-SA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma"><font color="#660000">زندگی یک دخـتر جوان پر عـشق با یک مردیکه با او اختلاف سـنی زیادی دارد چه میتواند باشــد؟ ماندانا به نوازش و سـرود های دیوانه جوانی احتیاج داشـت و هـیرتا با کار های زیادی که داشـت نمی توانسـت نیازمندیهای روح پرشـور اورا برآورد.</font></span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 2.2pt 5.65pt; DIRECTION: rtl; TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed" align="center"><span lang="AR-SA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma"><font color="#660000">باین جهت ماندانا رنج می برد و کم کم زرد و افـسـرده مثل گل سـرخ درشـت و پر آبی که نا گهان در برابر خورشـید سـوزانی قـرار میگیرد، پژمرده میگشـت. هـیرتا که زن جوانش را بخوبی می پایید، فـهمید که اگر برای نجات او نیندیشـد ماندانا را از دسـت خواهـد داد. با او دلبسـتگی زیادی داشـت و زنش را مانند بهـترین چهره ها و گرانبها ترین جـواهـر هـا دوسـت میـداشــت . یکــروز ظهــر کـه میخواسـتند نهار بخورند ماندانا مثل هفته اخیر میل نیافـت که چیزی بخورد، گیلاس شـرابش را برداشـت لبش را تر کرد و سـپس بی آنکه اندکی ازآن بنوشـد آنرا برجای گذاشـت، بانگاه غبار آلود و ترحم آوری یک آن به هـیرتا نگریسـت و بعـد سـرش را پائین انداخـت؛ هـیرتا با صدای گرفـته گفـت: ماندانای عزیزم میدانم که بتو خیلی بد میگذرد ولی من برای تفـریح و سـرگرمی تو فـکر خوبی کرده ام...</font></span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 2.2pt 5.65pt; DIRECTION: rtl; TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed" align="center"></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 2.2pt 5.65pt; DIRECTION: rtl; TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed" align="center"><font face="Tahoma" color="#660000"><img style="WIDTH: 306px; HEIGHT: 370px" height="370" src="http://i35.tinypic.com/2liu4h3.jpg" width="306" /></font></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 2.2pt 5.65pt; DIRECTION: rtl; TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed" align="center"><span lang="AR-SA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma"><font color="#660000">با اینکه این سـخن برای ماندانا تازگی داشـت سـرش را بلند نکرده و نگاه دیگری به شـوهرش نیفگند، هـیرتا دوباره گفـت:</font></span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 2.2pt 5.65pt; DIRECTION: rtl; TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed" align="center"><span lang="AR-SA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma"><font color="#660000">ــ ماندانای عزیز من خوب گوش کن، همین امروز جوانی به کاخ ما خواهـد آمد، او سـوار کار خوبی اسـت. و در تیر اندازی و چوگان بازی مهارت دارد. ازاو خواسـته ام که در قـصر ما بماند، و بتو اسـپ سـواری و هـنر های چوگان را بیاموزد او در هـنر های بسـیاری بلد اسـت و اورا از پاریس خواسـته ام. شـب و روز مثل یک نفر از بسـتگان نزدیک ما با ما زندگی خواهد کرد، با ما بگردش خواهد رفـت و با ما غذایش را خواهـد خورد...</font></span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 2.2pt 5.65pt; DIRECTION: rtl; TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed" align="center"><span lang="AR-SA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma"><font color="#660000">بیخود قـلب مـانـدانـا میزد &quot; اسـپ ســواری &quot;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&quot; چـوگان بـازی&quot;، &quot; مدتی در قصر ما خواهد ماند&quot;، &quot; شـب و روز با ما زندگی خواهد گرد &quot;، در گوش او مثل صدای ناقوس بزرگ دنگ، دنگ آوا انداخـته بود مثل این بود که درین زندگی رقـت بار و بدبختانه اش فـروغ نوینی میدرخـشـد.</font></span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 2.2pt 5.65pt; DIRECTION: rtl; TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed" align="center"><span lang="AR-SA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma"><font color="#660000">عصر همان روز هـنگامیکه در کنار یکی از باغچه های بزرگ پرگل کاخ ماندانا و هـیرتا گردش میکردند یکی از چاکران خبر داد: مهمانی که بایسـتی بیاید آمده اسـت. مهمان جوان لاغـر اندام سـی سـاله با موهای فراوان، چابک و خندان مثل تازه دامادی دلشـاد نزد آنان آمد، کارد کوچکی به کمرش بسـته بـود و در نـگاه هـایـش بـرق تـیـزی بـودکـه بـردل می نشـسـت.</font></span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 2.2pt 5.65pt; DIRECTION: rtl; TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed" align="center"><span lang="AR-SA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma"><font color="#660000">ماندانا قلب و دیدگانش از دیدن مهیار میدرخشـید و از آمدن او بی اندازه دردل خرسـند و شـادمان شـده بود . گاهی زیر چشمی به او نگاه میکرد و به حرفـهای او به دقـت گوش میداد. مهیار از مسافرت خود رنج راه صحبت میکرد و از تماشـای کاخ هـیرتا تمجـید می نمـود و بـه هـیرتا گفـت آقای من کاخ و بـاغ شــما خیـلی بـا شــکـوه و زیباسـت، در باغهای « اکباتان» گلهای زیبا ودلفـریبی پیدا میشـود... و وقتی این حرف را گفـت برگشـته و به ماندانا نگریسـت و بلا فاصله افـــزود: ولی با نوای من! در پارس هم گلهای سـرخ خوش بو و جانفزا زیاد اسـت.</font></span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 2.2pt 5.65pt; DIRECTION: rtl; TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed" align="center"><span lang="AR-SA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma"><font color="#660000">از آن شـب که مهیار در قصر هـیرتا جای گرفـت، در قلب ماندانا نیز جای بزرگی برای خود پیدا کرد؛ ماندانا عوض شـده بود، مثل کودکی که بازیچه قـشـنگی برایش آورده باشـند شـادی میکرد و آواز می خواند. مهیار نیز دلخوشی بزرگی یافـته بود، هرروز یکی دوسـاعـت با ماندانا اسـپ سـواری میکرد، گوی و جوگان به او میاموخت و کم کم به ماندانا می فـهمانید، گاهی هم که دو بدو به گردش میرفـتند دزدیده پشـت گردن و یا بازو و دسـت ماندانا را میبوسـید و یا صورت اش را به گیسـوان خوشـرنگ و خوش بوی ماندانا می چسـپانید، تا یک روز بلاخره در پـشت گلبن سـرخ بزرگی ماندانا و مهیار بازوان شـان را به گردن هم انداخـته و لبهایشـان بی اختیار زمانی بهم چسـپید...</font></span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 2.2pt 5.65pt; DIRECTION: rtl; TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed" align="center"><span lang="AR-SA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma"><font color="#660000">چند روز بعـد که هـیرتا از گردش اسـپ سواری صبحانه خود به خانه آمد در حالی که لباس اش را عوض میکرد از ماندانا پرسـید:</font></span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 2.2pt 5.65pt; DIRECTION: rtl; TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed" align="center"><span lang="AR-SA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma"><font color="#660000">ــ ماندانای عزیزمن ، بگو ببینم از مهیار راضی هسـتی ؟ ماندانا پاسـخ داد: آری راضی هـسـتم او خیلی چیز ها&nbsp; بمن آموخـته اسـت، اکنون میتوانم از نهرهای بزرگ سـوار بپرم در گوی بازی هم پیشـرفت کرده ام ولی هـنوز کار دارد چوگان باز قابلی بشـوم. هـیرنا پرسـید: گمان میکنی تا چند ماه دیگر خوب یاد بگیری؟</font></span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 2.2pt 5.65pt; DIRECTION: rtl; TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed" align="center"><span lang="AR-SA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma"><font color="#660000">ــ نمیدانم ... خود او میگوید با اسـتعـدادی که از خود نشـان میدهم چهار ماه دیگر چوگان باز خوبی خواهم شـد و تمام هـنر های آنرا به خوبی خواهم آموخـت و لی مهیار شـتاب ندارد و میگوید با آهـسـتگی باید پیش رفـت.</font></span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 2.2pt 5.65pt; DIRECTION: rtl; TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed" align="center"><span lang="AR-SA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma"><font color="#660000">هـیرتا گفـت: را سـت میگوید، بهـتر اسـت همه چیز را به آهـسـتگی یاد بگیری... سـپس اندکی خاموش شـده ولی ناگهان پرسـید: خوب ماندانای عزیز من! حالا راسـت بگو او را چقـدر دوسـت داری؟ آیا مهیار را بیشـتر از من دوسـت داری؟</font></span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 2.2pt 5.65pt; DIRECTION: rtl; TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed" align="center"><span lang="AR-SA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma"><font color="#660000">قـلب ماندانا ناگهان فـروریخـت و لی خودش را گم نکرده وگفـت:</font></span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 2.2pt 5.65pt; DIRECTION: rtl; TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed" align="center"><span lang="AR-SA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma"><font color="#660000">هـیرتا، هـیرتا! تو شـوهـر من و آقای من هـستی او فقط سـوار کار خوبی اسـت...</font></span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 2.2pt 5.65pt; DIRECTION: rtl; TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed" align="center"><span lang="AR-SA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma"><font color="#660000">هـیرتا به ماندانا نزدیک شـده دسـتهایش را در دسـت گرفـته نوازش کردو بوسـید: ماندانا من به تو اجـازه میـدهم که با او خوش باشی گردش بروی بازی کنی .. من یقـین دارم که هـیچوقـت به خودت اجازه نخواهی داد که کاری برخلاف شـرافـت من انجام بدهی...</font></span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 2.2pt 5.65pt; DIRECTION: rtl; TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed" align="center"><span lang="AR-SA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma"><font color="#660000">از این روز ماندانا آزادی بیشـتری داشـت که با مهیار خوش باشـد، باو بیشـتر بوسـه&nbsp;میداد از او بوسـه بیشـتری میگرفـت و هـر زمان که در چمن زار ها و علف های دور دسـت میرفـتند و با او در میان سـبزه ها بیشـتر می غلطید، ولی هـروقـت که دسـت مهیار گسـتاخ میشـد، ماندانا از دسـت او می گریخـت.</font></span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 2.2pt 5.65pt; DIRECTION: rtl; TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed" align="center"><span lang="AR-SA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma"><font color="#660000">چه سـاعـت ها شـیرینی که با او میگذرانید اما نمی گذاشـت کاری که شـرافـت هیرتا را لکه دار سـازد وقوع یابد. مهیار سـخت دیوانه عـشـق ماندانا شـده بودو تشـنه و بی تاب وصال او بود تا یک روز بلاخره به ماندانا گفـت: </font></span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 2.2pt 5.65pt; DIRECTION: rtl; TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed" align="center"><span lang="AR-SA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma"><font color="#660000">ــ ماندانای شـیرین من! بگو بدانم کی از آن من خواهی شـد، چرا دلدارت را اینقـدر اذیت میکنی؟ مگر تو مرا دوسـت نداری ؟ ماندانا جواب داد:</font></span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 2.2pt 5.65pt; DIRECTION: rtl; TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed" align="center"><span lang="AR-SA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma"><font color="#660000">ــ چرا، چرا مهیار من ترا بیحد دوسـت دارم ولی تو نمیدانی چه اشـکال بزرگی درکار من اسـت بدبخـتانه من حالا نمی توانم خودم را بتو بدهم، اما قلبم مال توسـت، روحم مال توسـت، همه احسـاسـاتم مال توسـت. مهیار ناله ای کشـید و پرسـید:</font></span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 2.2pt 5.65pt; DIRECTION: rtl; TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed" align="center"><span lang="AR-SA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma"><font color="#660000">ــ پس کی؟ ماندانای من ماندانای عزیزمن تو نگذار که من اینقـدر بسـوزم، میدانی دو نفـر که اینقـدر و به اندازه ای که ما هـمدیگر را دوسـت میداریم، دوسـت میدارند هـیچ اشـکالی نمیتواند وجود داشـته باشـد حتی اگر کوهـهای اشـکال باشـد باید هـمه آب بشـوند...</font></span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 2.2pt 5.65pt; DIRECTION: rtl; TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed" align="center"><span lang="AR-SA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma"><font color="#660000">ــ تو راسـت میگویی، من میتوانم اشـکالات را رفع کنم ولی می ترسـم به قیمت بزرگی تمام شـود. مهیار صورت اش را به سـینه او فـشـار داده و گفـت بهـر قـیمت که باشـد ماندانا، بهـر قـیمت میخواهـد تمام شــود من حاضرم جانـم را نـثـار تـو کنم که از آن من بشـوی.</font></span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 2.2pt 5.65pt; DIRECTION: rtl; TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed" align="center"><span lang="AR-SA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma"><font color="#660000">سـپس ماندانا یک زمان خاموش شـد، دیدگانش را بربسـت و آرام مثل آنکه در خواب حرف میزند گفـت: باشـد مهیار، باشـد هفـته دیگر هر روز که هیرتا به سـرکشی رفـت من مال تو.</font></span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 2.2pt 5.65pt; DIRECTION: rtl; TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed" align="center"><span lang="AR-SA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma"><font color="#660000">دورازه روز بعـد هیرتا با همراهانش بسرکشی رفـت، آنروز مهیار و ماندانا هردو بسـیار شـاد بودند پیش از ظهر بعـد از چوگان بازی سـواره تاخـتند و دریک سـبزه زاری کمرکش کوه از اسـپ پیاده شـدند و جای آرام و زیبایی روی علف های نرم و سـبز نشـسـتند. ماندانا با چشـم های پراز نوازش و مهیار با دیدگان پر از آتش خیره بهم نگریسـتند چه شـعـر و زیبایی در برق دیدگان آنها پنهان بود، سـخن نمی گفـتند ولی بوسـه ها و نوازش ها بهـترین واژه بیان کننده احسـاسـات آنها بود، زمانی همانجا روی سـبزه ها غلطیدند...!</font></span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 2.2pt 5.65pt; DIRECTION: rtl; TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed" align="center"><span lang="AR-SA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma"><font color="#660000">آنروز ها و روز های دیگر به آنها بی اندازه خوش گذشـت چه سـاعـت های شـیرین که بر آنها میگذشـت، چقـدر شـیرین و لذیذ اسـت دوسـت داشـتن. ماندانا به مهیار گفـته بود هـنگامیکه باهم نهار یا شـام خوردند در نگاهها و حرکات خود دقـت کند و کاری نکند که کوچکتری شـکی دردل هیرتا پیداشـود.</font></span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 2.2pt 5.65pt; DIRECTION: rtl; TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed" align="center"><font face="Tahoma" color="#660000"><img src="http://i37.tinypic.com/343n3f5.jpg" /></font></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 2.2pt 5.65pt; DIRECTION: rtl; TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed" align="center"><span lang="AR-SA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma"><font color="#660000">ولی دلدادگان هـرچه بیشـتر دقـت کنند، چشـمهای بیگانگان چیزی را که باید ببیند می بیند، و شـوهـرانی که زنان شـان را می پایند، بهتر از هرکس، اولین کسی هـسـتند که به بیوفایی زنانشـان پی می برند.</font></span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 2.2pt 5.65pt; DIRECTION: rtl; TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed" align="center"><span lang="AR-SA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma"><font color="#660000">هـیرتا تا چند روز بعـد ازاینکه از سـرکشی املاکش برگشـت فـهمیده بود که ماندانا برخلاف پیمان، عهدش را شـکسـته اسـت. بروی او نیاورد و هـمین یکی دو روز بایسـتی انتقامش را بگیرد.</font></span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 2.2pt 5.65pt; DIRECTION: rtl; TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed" align="center"><span lang="AR-SA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma"><font color="#660000">امشـب که ماندانا سـر میز شـام رفـت جای مهیار خالی بود، بعـد از ظهر با هم اسـپ سواری کرده و گوشـه و بخی در آغوش او لذت را چشـیده بود ولی بعـد از اینکه از اسـپ سـواری برگشـتند و مهیار اسـپ ها را باخود برد تا کنون او را ندیده، به گمانـش که گوشـه<sup>ء</sup> رفـته اسـت، چون ماندانا به جای خالی مهیار مینگریسـت و نگران شـده بود هـیرتا گفـت: تشـویش نداشـته باش عزیزم من اورا به همین ده نزدیک فرسـتاده ام تا کره اسـپ سـفیدی را که به من هـدیه شـده بیاورد، گمان میکنم فردا بعـد از ظهر نزدما باشـد.</font></span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 2.2pt 5.65pt; DIRECTION: rtl; TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed" align="center"><span lang="AR-SA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma"><font color="#660000">ماندانا به غذا خوردن مشـغول شـد بیادش آمد زمانی که درمیان سـبزه ها و زمانی در آغـوش مهیار خفـته بود. برای آنکه لذت خودرا پنهان کند شـرابش را تا ته نوشـید هـیرتا دوباره در گیلاس او شـراب ریخـت خدمتگاران خوراک آوردند و جلو هـیرتا و بانو ماندانا گذاشـتند، جام شـراب به ماندانا اشـتها داده بود و با لذتی فراوان بشـقابش را تمام کرد، یکی دو دقیقه بعـد سـیبش را پوسـت کنده و میخورد، هـیرتا پرسـید:</font></span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 2.2pt 5.65pt; DIRECTION: rtl; TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed" align="center"><span lang="AR-SA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma"><font color="#660000">ــ مانـدانـا از خـوراکی کـه خوردی خیلی خوشـت آمـــــــــــد؟</font></span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 2.2pt 5.65pt; DIRECTION: rtl; TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed" align="center"><span lang="AR-SA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma"><font color="#660000">ماندانا جواب داد: آری خیلی خـوشـم آمــــد.</font></span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 2.2pt 5.65pt; DIRECTION: rtl; TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed" align="center"><span lang="AR-SA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma"><font color="#660000">هـیـرتا پرسـید: میدانی این خوراک از چه درسـت شـــده بـــود؟</font></span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 2.2pt 5.65pt; DIRECTION: rtl; TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed" align="center"><span lang="AR-SA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma"><font color="#660000">ماندانا گفـت: نمی دانم.</font></span></p><span lang="AR-SA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma"><font color="#660000"><font color="#800000"><p align="center">سـپس هـیرتا آرام گفـت: نوش جان ..... این جگر مهیار بود!... جگر او بود که خوردی</p></font><font face="Times New Roman" color="#800000">!...</font><font color="#800000"><p align="center"></p><p align="center">سـیب و کارد از دسـت ماندانا افـتاد، رنگش پرید، تمام اندامش سـرد شـد</p><p align="center">&nbsp;ناگهان فـریاد وحشـتناکی کشـید از جای برخاسـت مثل دیوانه یی جیغ میکشـید،</p><p align="center">&nbsp;دوید و خودش را از پنجره بباغ پرتاب کـــــــــــــرد</p></font><font face="Times New Roman" color="#800000">!...</font><font face="Arial (Arabic)" color="#800000" size="2"><p align="center"></p></font></font></span><p dir="rtl" style="MARGIN: 2.2pt 5.65pt; DIRECTION: rtl; TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed" align="center"><span lang="AR-SA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma"><font color="#660000">این است بهای عشق و خیانت ...</font></span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 2.2pt 5.65pt; DIRECTION: rtl; TEXT-INDENT: 14.2pt; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed" align="center"></p>]]></description>
					<pubDate>Tue, 12 Aug 2008 10:27:13 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.zoeram.blogsky.com/Comments.bs?PostID=652</comments>
          <guid>http://www.zoeram.blogsky.com/1387/05/22/post-652/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[سه تار من]]></title>
					<link>http://www.zoeram.blogsky.com/1387/05/22/post-651/</link>
					<description><![CDATA[<p align="center"><font size="3"><font face="georgia,times new roman,times,serif"><font color="#660033"><img style="WIDTH: 469px; HEIGHT: 324px" height="324" hspace="0" src="http://i36.tinypic.com/2cct3me.jpg" width="469" align="baseline" border="0" /></font></font></font></p><p></p><p></p><p><font size="3"><font face="georgia,times new roman,times,serif"><font color="#660033">نالد به حال زار من امشب سه تار من</font> </font></font></p><div style="COLOR: rgb(102,0,51); TEXT-ALIGN: right"></div><p><font size="3"><font face="georgia,times new roman,times,serif"><font class="storycontent" style="COLOR: rgb(102,0,51)">این مایه ی تسلی شب های تارمن</font> </font></font></p><div style="COLOR: rgb(102,0,51); TEXT-ALIGN: right"></div><div style="COLOR: rgb(102,0,51); TEXT-ALIGN: right"></div><p><font size="3"><font face="georgia,times new roman,times,serif"><font class="storycontent" style="COLOR: rgb(102,0,51)">ای دل ز دوستان وفادار روزگار</font> </font></font></p><div style="COLOR: rgb(102,0,51); TEXT-ALIGN: right"></div><p><font size="3"><font face="georgia,times new roman,times,serif"><font class="storycontent" style="COLOR: rgb(102,0,51)">جز ساز من نبود کسی سازگار من</font> </font></font></p><div style="COLOR: rgb(102,0,51); TEXT-ALIGN: right"></div><div style="COLOR: rgb(102,0,51); TEXT-ALIGN: right"></div><p><font size="3"><font face="georgia,times new roman,times,serif"><font class="storycontent" style="COLOR: rgb(102,0,51)">در گوشه ی غمی که فراموش عالمی است</font> </font></font></p><div style="COLOR: rgb(102,0,51); TEXT-ALIGN: right"></div><p><font size="3"><font face="georgia,times new roman,times,serif"><font class="storycontent" style="COLOR: rgb(102,0,51)">من غمگسار سازم و او غمگسار من</font></font></font><font size="3"><font face="georgia,times new roman,times,serif"><font color="#660033">اشک است جویبار من و ناله ی سه تار<br />شب تا سحر ترانه ی این جویبار من<br />چون نشترم به دیده خلد نوشخند ماه<br />یادش به خیر خنجیر مژگان یار من<br />رفت و به اختران سرشکم سپرد جای<br />ماهی که آسمان بربود از کنار من<br />آخر قرار زلف تو با ما چنین نبود<br />ای مایه ی قرار دل بیقرار من<br />در حسرت تو میرم و دانم تو بی وفا<br />روزی وفا کنی که نیاید به کار من<br />از چشم خود سیاه دلی وام میکنی<br />خواهی مگر گرو بری از روزگار من<br />اختر بخفت و شمع فرومرد و همچنان<br />بیدار بود دیده ی شب زنده دار من<br />من شاهباز عرشم و مسکین تذرو خاک<br />بختش بلند نیست که باشد شکار من<br />یک عمر در شرار محبت گداختم<br />تا صیرقی عشق چه سنجد عیار من<br />جز خون دل نخواست نگارنده ی سپهر<br />بر صفحه ی جهان رقم یادگار من<br />زنگار زهر خوردم و شنگرف خون دل<br />تا جلوه کرد اینهمه نقش و نگار من<br />در بوستان طبع حزینم چو بگذری<br />پرهیزنیش خار من ای گل عذار من<br />من شهریار ملک سخن بودم نبود<br />جز گوهر سرشک در این شهر ، یار من<br /><br />تاریم منیم<br />سیزلاییر احوالیما صبحه قدر تاریم منیم<br />تکجه تاریم دیر قارا گونلرده غمخواریم منیم<br />چوخ وفالی دوستلاریم واردیر، یامان گون گلجه یین<br />تاردان اوزگه قالماییر یار وفاداریم منیم<br />یئر توتوب غمخانه ده، قیلدیم فراموش عالمی<br />من تارین غمخواری اولدوم، تار غمخواریم منیم<br />گوزلریمه هر تبسم سانجیلیر نئشتر کیمی<br />کیپریگی خنجردی، آه، اول بی وفا یاریم منیم<br />آسمان آلدی کناریمدان آی اوزلو یاریمی<br />یاش توکر اولدوز کیمی بو چشم خونباریم منیم<br />ای بو غملی کونلومون تاب و توانی، سویله بیر<br />عهد و پیمانین نه اولدو، نولدو ایلغاریم منیم<br />&quot;شهریار&quot;م گرچی من سوز مولکونون سلطانی یم<br />گوز یاشیمدان باشقا یوخدور در شهواریم منیم</font> </font></font></p><p></p><p></p><p align="center"><font face="georgia,times new roman,times,serif" size="3"><img hspace="0" src="http://i34.tinypic.com/2hyj8f9.jpg" align="absMiddle" border="0" /></font></p>]]></description>
					<pubDate>Tue, 12 Aug 2008 10:13:31 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.zoeram.blogsky.com/Comments.bs?PostID=651</comments>
          <guid>http://www.zoeram.blogsky.com/1387/05/22/post-651/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[حیدر بابابیه سلام]]></title>
					<link>http://www.zoeram.blogsky.com/1387/05/17/post-650/</link>
					<description><![CDATA[<div class="text"><font style="FONT-SIZE: 9pt"><p></p><p><font face="georgia,times new roman,times,serif" color="#663300" size="3">حیدربابا ، دوْنیا یالان دوْنیادى</font></p><p><font face="georgia,times new roman,times,serif" color="#663300" size="3">سلیماننان ، نوحدان قالان دوْنیادى</font></p><p><font face="georgia,times new roman,times,serif" color="#663300" size="3">اوغول دوْغان ، درده سالان دوْنیادى</font></p><p><font face="georgia,times new roman,times,serif" color="#663300" size="3">هر کیمسَیه هر نه وئریب ، آلیبدى</font></p><p><font face="georgia,times new roman,times,serif" color="#663300" size="3">افلاطوننان بیر قورى آد قالیبدى</font></p><p><br /><font face="georgia,times new roman,times,serif" color="#663300" size="3">حیدربابا ، یار و یولداش دؤندوْلر</font></p><p><font face="georgia,times new roman,times,serif" color="#663300" size="3">بیر-بیر منى چؤلده قوْیوب ، چؤندوْلر</font></p><p><font face="georgia,times new roman,times,serif" color="#663300" size="3">چشمه لریم ، چیراخلاریم ، سؤندوْلر</font></p><p><font face="georgia,times new roman,times,serif" color="#663300" size="3">یامان یئرده گؤن دؤندى ، آخشام اوْلدى</font></p><p><font face="georgia,times new roman,times,serif" color="#663300" size="3">دوْنیا منه خرابه شام اوْلدى</font></p><p><br /><font face="georgia,times new roman,times,serif" color="#663300" size="3">عم اوْغلینان گئدن گئجه قیپچاغا</font></p><p><font face="georgia,times new roman,times,serif" color="#663300" size="3">آى کى چیخدى ، آتلار گلدى اوْیناغا</font></p><p><font face="georgia,times new roman,times,serif" color="#663300" size="3">دیرماشیردیق ، داغلان آشیردیق داغا</font></p><p><font face="georgia,times new roman,times,serif" color="#663300" size="3">مش ممى خان گؤى آتینى اوْیناتدى</font></p><p><font face="georgia,times new roman,times,serif" color="#663300" size="3">تفنگینى آشیردى ، شاققیلداتدى</font></p><p><font face="georgia,times new roman,times,serif" color="#663300" size="3">...</font></p><p><font face="georgia,times new roman,times,serif" color="#663300" size="3">منیم آتام سفره لى بیر کیشییدى</font></p><p><font face="georgia,times new roman,times,serif" color="#663300" size="3">ائل الیندن توتماق اوْنون ایشییدى</font></p><p><font face="georgia,times new roman,times,serif" color="#663300" size="3">گؤزللرین آخره قالمیشییدى </font></p><p><font face="georgia,times new roman,times,serif" color="#663300" size="3">اوْننان سوْرا دؤنرگه لر دؤنوْبلر</font></p><p><font face="georgia,times new roman,times,serif" color="#663300" size="3">محبّتین چیراخلارى سؤنوْبلر</font></p><p><font face="georgia,times new roman,times,serif" color="#663300" size="3">...</font></p><p><font face="georgia,times new roman,times,serif" color="#663300" size="3">بیر سوْروشون بو قارقینمیش فلکدن</font></p><p><font face="georgia,times new roman,times,serif" color="#663300" size="3">نه ایستیوْر بو قوردوغى کلکدن ؟</font></p><p><font face="georgia,times new roman,times,serif" color="#663300" size="3">دینه گئچیرت اولدوزلارى الکدن</font></p><p><font face="georgia,times new roman,times,serif" color="#663300" size="3">قوْى تؤکوْلسوْن ، بو یئر اوْزى داغیلسین</font></p><p><font face="georgia,times new roman,times,serif" color="#663300" size="3">بو شیطانلیق قورقوسى بیر ییغیلسین</font></p><p></p><p><font face="georgia,times new roman,times,serif" color="#663300" size="3">بیر اوچئیدیم بو چیرپینان یئلینن</font></p><p><font face="georgia,times new roman,times,serif" color="#663300" size="3">باغلاشئیدیم داغدان آشان سئلینن</font></p><p><font face="georgia,times new roman,times,serif" color="#663300" size="3">آغلاشئیدیم اوزاق دوْشَن ائلینن</font></p><p><font face="georgia,times new roman,times,serif" color="#663300" size="3">بیر گؤرئیدیم آیریلیغى کیم سالدى</font></p><p><font face="georgia,times new roman,times,serif" color="#663300" size="3">اؤلکه میزده کیم قیریلدى ، کیم قالدى</font></p><p><br /><font face="georgia,times new roman,times,serif" color="#663300" size="3">من سنون تک داغا سالدیم نَفَسى</font></p><p><font face="georgia,times new roman,times,serif" color="#663300" size="3">سنده قئیتر ، گوْیلره سال بوسَسى</font></p><p><font face="georgia,times new roman,times,serif" color="#663300" size="3">بایقوشوندا دار اوْلماسین قفسى</font></p><p><font face="georgia,times new roman,times,serif" color="#663300" size="3">بوردا بیر شئر داردا قالیب ، باغیریر</font></p><p><font face="georgia,times new roman,times,serif" color="#663300" size="3">مروّت سیز انسانلارى چاغیریر</font></p><p></p><p><font face="georgia,times new roman,times,serif" color="#663300" size="3">حیدربابا ، غیرت قانون قاینارکن</font></p><p><font face="georgia,times new roman,times,serif" color="#663300" size="3">قره قوشلار سنَّن قوْپوپ ، قالخارکن</font></p><p><font face="georgia,times new roman,times,serif" color="#663300" size="3">اوْ سیلدیریم داشلارینان اوْینارکن</font></p><p><font face="georgia,times new roman,times,serif" color="#663300" size="3">قوْزان ، منیم همّتیمى اوْردا گؤر</font></p><p><font face="georgia,times new roman,times,serif" color="#663300" size="3">اوردان اَییل ، قامتیمى داردا گؤر</font></p></font></div>]]></description>
					<pubDate>Thu, 7 Aug 2008 19:06:54 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.zoeram.blogsky.com/Comments.bs?PostID=650</comments>
          <guid>http://www.zoeram.blogsky.com/1387/05/17/post-650/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[میرزاده عشقی]]></title>
					<link>http://www.zoeram.blogsky.com/1387/05/17/post-649/</link>
					<description><![CDATA[<p align="center"><font face="georgia,times new roman,times,serif" color="#660000" size="3">عاشقی را شرط تنها ناله و فریاد نیست <br />تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست<br />تا نشدرسوای عالم کس نشد استاد عشق<br />نیم رسوا عاشق اندر فن خود استاد نیست<br />ای دل از حال من وبلبل چه می پرسی برو<br />ما دو تن شوریده را کاری به جز فریاد نیست<br />به به از این مجلس ملی وازادی فکر<br />من چه بنویسم قلم در دست کس ازاد نیست<br />رای من این است کاندید از برای انتخاب<br />اندر این دوره مناسب تر کس از شداد نیست<br />حرفهای تازه را فرعون هم ناگفته بود<br />بلکه از چنگیز هم تاریخ را در یاد نیست<br />ای خدا این مهد استبداد را ویران نما<br />گر چه در سر تاسرش یک گوشه ای اباد نیست<br />گر که جمهوری است این اوضاع برگیر وببند<br />هیچ ازادی طلب بر ضد استبداد نیست<br />قلب عشقی بین که چون سرتاسر ایران زمین<br />از جفای گلرخان یک گوشه اش اباد نیست</font></p>]]></description>
					<pubDate>Thu, 7 Aug 2008 18:59:42 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.zoeram.blogsky.com/Comments.bs?PostID=649</comments>
          <guid>http://www.zoeram.blogsky.com/1387/05/17/post-649/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
