سلام
این هم گروه ما اگر دوست بشید خوشحال میشیم
http://groups.yahoo.com/group/zoeram/
اگر عضو بشید خیلی خوشحال میشم
در ضمن موضوعش هم بیشتر شعره
هجرش دهم زجرش دهم خوارش کنم زارش کنم
از خنده های اتشین وز بوسه های دلنشین صد شعله بر جانش زنم ؛
صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری گیرم ز دست دیگری
از رشک آزارش دهم ؛ وز غصه بیمارش کنم
هر شامگه در خانه ای چابکتر از پروانه ای رقصم بر بیگانه ای وز خویش بیزارش کنم
یا رب مرا یا ری بده تا خوب آزارش کنم
تا خوب آزارش کنم
گیسوی خود افشان کنم چشمان خود گریان کنم
با گونه گون سوگندها ؛ بار دگر یارش کنم
چون یار شد بار دگر ؛ کوشم به آزار دگر ؛
تا این دل دیوانه را ؛ راضبی به ازارش کنم
یا رب مرا یا ری بده تا خوب آزارش کنم
هجرش دهم زجرش دهم خوارش کنم زارش کن
"به یاد شبهای بهــــــــاری و جـــــدایی"
هـــر بهــــــــاری که آید ، یادم آید از آن شب
نغمه خواندی به گوشم :من گریزانم از غم
هـــر بهــــــــاری که آید ، یادم آید که گفتی
مستی و بی خیالی شد نصیبم ز عالم
دگر بین ما هر چه بود گذشته
شراره ی عشق همچو دود گذشته
آن شب پر امید و آرزو
با نوایی غــــــــم آلود گذشته
هـــر بهــــــــاری که آید ، یادم آید چه شب ها
تا سحر گریه کردم ، زانهمه بی وفایی
هــــر بهــــــــــاری که آید ، یادم آید از آن شب
گفتی آخر رسیده روزگار جــــــــــدایی
دگر بین ما هر چه بود گذشته
شراره ی عشق همچو دود گذشته
آن شب پر امید و آرزو
با نوایی غــــــــم آلود گذشته
دلم می خواد حرف بزنم
تو یادِ تو پر بزنم
بازم برم تو جنگل و
اسمتو فریاد بزنم
دلم می خواد گریه کنم
بغض دلم رو وا کنم
بازم تا صبح بشینم و
خدا رو بی خواب بکنم
می خوام بگم باز یاد تو
باز چشمای قشنگِ تو
نگاه مهربون تو
بند دلم رو پاره کرد
بازم صدای گرم تو
اون دستای پر مهر تو
لبخند دلفریب تو
دلم رو تکه پاره کرد
می خوام بگم تنگ دلم
برای بوسه های تو
برای اون نشستن و
خیره نگاه کردن تو
چشمای من پر شده از
بارون ابرای سیاه
دفتر من خیس شده از
اشکای روی گونه هام
دلم مثل پرستوها
کوچ میکنه تاپیش تو
شبها شو اونجا می مونه
دیگه نمی یاد از پیش تو
« فقط به خاطر تو»
خدا آهو را بخاطر چشمهایت آفرید
گیلاس را به خاطر لبهایت
« و من را به خاطر تو »
راندی از شعرمان
تا موهایت را
کرمی ابریشم را
« به خاطر اندام تو »
و شیطان را
تا تو شیطنت کنی
ابر را آفرید
تا خورشید
«اندام تو را نسوزاند»
و لذت را آفرید
تا به تو فکر کنم
اما خدا
«من را به خاطر تو آفرید »
و شیطان را
تا تو شیطنت کنی
ابر را آفرید
تا خورشید
«اندام تو را نسوزاند»
و لذت را آفرید
تا به تو فکر کنم
اما خدا
«من را به خاطر تو آفرید »
« شکست نور »
در انتهای شکست نور
مرا
چون ردیف مرگ غزلهایت
راندی از شعرمان
و من
بدون ما رفتم ...
و تو
بدون ما
از چهره شعر
هی غزل می چینی و اما
من در کویر بی غزلی
«همچنان شب را جارو می کشم»